تبليغاتX
نا نوشته های مکتوب

نا نوشته های مکتوب

هر پایانی آغازی هم هست فقط در آن لحظه این را نمی دانیم .

بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود

بر سر من عید چون آوار می آید فرود

می دهم خود را نوید سال بهتر سالهاست

گرچه هر سالم بتر از پار می آید فرود

بهر یک شربت شهادت داد یک عمرم عذاب

گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود

 

 

 

پ ن  : سال نوی همتون مبارک .

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت20:16توسط بهار | |

 

می نویسم .... بی آنکه حتی بخواهم چیزی بگویم .... می نویسم ... بی هدف .... می نویسم .... چون دیگر انگیزه ای ندارم .... می نویسم .... چون دیگر حتی حوصله ی این را هم ندارم که دیگران بخواهند حرف هایم را بفهمند .... درد هایم را .... می نویسم .... چون دیگر لازم نیست کسی کمکم کند .... می نویسم .... چون آب ازسرم گذشته .... می نویسم .... چون شرمنده ی خودمم .... می نویسم ... نه ... بس است .... من حتی دیگر نمی خواهم بنویسم ...

 

پ ن ۱ : شاید این آخرین پست باشه .

پ ن ۲ : دلم می خواد ادامه بدم اما ....

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت19:27توسط بهار | |

 

طبق قانون پایستگی انرژی : انرژی نه به وجود میاد نه از بین میره تنها از جسمی به جسم دیگر منتقل می شه .

گرمای اون روز دستهای من چه شد ؟

آنروز من تنها دستهای تو را گرفتم ، اگر از بین نرفته پس حتما منتقل شده به دست های تو . و حالا دست های من سردند .... سرد سرد ...مهم نیست ، چه فرقی می کند که دست های من سرد باشند یا گرم ؟ مهم اینست که حالا دست های تو گرمند .... گرم گرم ....

 

پ ن : ........

توضیحی ندارم

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت16:35توسط بهار | |

 

هوای سرد .... سرد سرد .... منگی بعد از کدئین .... صدای به هم خوردن دندان ها.... آسمان سیاه سیاه ....قسمتی از ماه روشن ....نفس هایی که مثل دود سیگار در هوا پخش می شوند .... تنهایی .... سرد سرد .... وجود یخ زده ....

 

این منم ؟.... خود خودم ؟!

پ ن : مدت هاست که ناراحتیم کسی را ناراحت نمی کند .... و این دلیل ناراحتی من است ....

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت20:14توسط بهار | |

چقدر دردناک است نگاه کردن به جای خالیت .

جایی که همیشه می نشستی و اکنون خالی است از صدای تو ....

 

پ ن : حالا می فهمم خالی یعنی چه حس و حالی ....

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت19:50توسط بهار | |

رنگ مشکی تنها چیزیه که می بینم

درد تنها چیزیه که حس میکنم

صدای تو تنها چیزیه که می شنوم

و من مثل همیشه ام .

همه چیز همان گونه است که پیش از این بوده ....

همه چیز جز تو !

پ ن : آهای تو ! به رنگ ها دقت کن !

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت19:2توسط بهار | |

و صدایت حتی از اعماق دنیا هم روحم را می لرزاند ....

این چه بازی ایست که من درگیرش شدم ؟!

دوئل زندگی ؟!

بین من و تو ؟!

من که بازی نکرده باخته ام . هنوز هیچ کس 3- 2- 1 را نگفته بود که من اسلحه ام را خودم روی پیشانی ام گذاشتم . و تو دلت به رحم آمد و شلیک نکردی .

از آن لحظه روزها می گذرد یا شاید هم سال ها ....

و من هنوز هم اسلحه را روی پیشانیم گرفته ام . هنوز در گیر این بازی ام که بزنم و خودم را راحت کنم یا اسلحه را زمین بگذارم و فراموش کنم که دوئلی وجود داشت ....

من هیچ نمی دانم.... من هیچ ندارم .... من در مقابل تو مثل .... مثل .... نه مثل هیچ نیستم . هیچ موجودی همچون من پوچ نیست .

کاش تو را نمی شناختم .... کاش دلم از سنگ بود .... کاش می توانستم به سادگی فراموشت کنم و بگویم نبود او از ابتدا .... یا اصلا نه .... کاش می توانستم آن ماشه ی لعنتی را بکشم و همه چیز را تمام کنم . کاش می شد توبه کرد و از این راه بازگشت ....

اما گناه عشق تو توبه پذیر نیست ....

کاش ذره ای از آن آتشی که در وجود من است در وجود تو بود ....

فقط ذره ای ....

ولی افسوس ....

افسوس برای دل ساده ی من که در هفت آسمان ستاره ای ندارد چه رسد در دل کوچک تو !

دیوانه ام شاید .... ندانم ؟!

سخنی از گلویم بر نمی آید . تنها می نویسم. گویی از عشق پر آشوب من تنها نوشتن بر می آید ....

چاره ای جز نوشتن نیست . وقتی دست های تو هنوز بوی عشق می دهند . وقتی چشمان تو برای من رنگ عشق دارند . وقتی کلماتت معنی عاشقی می دهند ....

و تو بی توجه به جنون من .... بی توجه به این عشق لایتناهی .... بی توجه به کسی که مجذوب نگاهت است , گام بر می داری .... می روی بر جاده های رفتن های دور ....

و من ناامید تر از قبل پشت سرت فریاد می زنم :<< دوستت دارم >>

و تو حتی به این هم بی توجهی.... یا شاید اصلا صدای فریادم به گوشت نمی رسد !؟

می گویی با این همه بی توجهی چرا هنوز می نویسی ؟

راست می گویی . قلم من حتی برای سیاه کردن این کاغذ های سپید هم به درد نمی خورد ....

پس تمامش می کنم. باید تمامش کنی پیش از آن که تمام شوی ...

فقط پیش از آن یک جمله ....

یک حسرت ....

یک آرزو ....

کاش دست هایت دست های مرا می جویید ......................!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت22:13توسط بهار | |

آمد بالاخره آن روز موعود اما ....

هیچ چیز آنگونه نبود که من می خواستم

بیشتر آن گونه بود که نمی خواستم ....

 

 

پ ن ۱ :عادت نداشتم سکوت کنم عادتم دادن

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت20:5توسط بهار | |

 

کفش این یکی صورتی و کفش اون آبیه

کفش های سیاه من به درد راه رفتن با این آدم ها نمی خوره

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت20:20توسط بهار | |

هیچ راه گریزی نیست ما همه مجبوریم . مجبور به تحمل این زندگی نکبت بار . مجبور به دیدن این آدم های تکراری . مجبور به نقش بازی کردن مجبور به .....

من اما خسته ام . خسته از این همه اجبار

خسته از این همه تکرار .  خسته از این همه تنهایی

خسته از خودم

حتی خسته از نوشتن کلمه خسته

به خیالت هرز می گویم نه ؟

کمی بفهم       کمی گوش کن

کمی صدای موسیقیت را کم کن تا صدای ضجه ام به گوشت برسد . صدای کشیده شدن ناخنم به سنگ لحد زندگی

آرام آرام دارم جان می دهم ولی مرگی در کار نیست . من تمام می شوم . پیشاپیش روزی را می بینم که در تنهایی خودم پوسیده ام . نابود شده ام . مانند دود سیگار به فنا رفته ام .

کاش این تنهایی پایانی داشت . کاش جاده ای جز جاده مرگ انتظارم را می کشید . کاش این داستان پایانی جز پایان همیشگیش را داشت...

چیزی شبیه رویاهایم ....

آرزوها ....

خیال ....

           و دوباره حسرت همیشگی !

              ( آخ که ای کاش با من بودی )

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت18:36توسط بهار | |